۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

سوگواری، واقعیت جهان ماست

گفت و گو با مهدی فلاحتی به مناسبت انتشار «آواره با ماه»

سوگواری واقعیت جهان ماست

دفتر خاک

مهدی فلاحتی، سالیان دراز است که در تبعید از کشوری به کشوری دیگر مهاجرت کرده و همواره یا شعر در خدمت او بوده و با او به شعر و به ادبیات خدمت می‌کرده. حاصل این تلاش‌ها شش مجموعه شعر است.
ترانه‌ی ماه نخستین دفتری بود که فلاحتی در سال ۱۳۶۸ در آلمان منتشر کرد. آخرین دفتری که نشر ثالث از او در تهران منتشر کرده «آواره با ماه» نام دارد. از «ترانه‌ی ماه» تا «آواره با ماه» مهدی فلاحتی در گستره‌ی جغرافیایی سرگردان، در مهاجرت‌های پی در پی و «در سرزمین‌های از هم جدا مانده» راه درازی طی کرده.
به مناسبت انتشار «آواره با ماه» با مهدی فلاحتی گفت و گو کرده‌ایم که می‌خوانید:




آواره با ماه، مهدی فلاحتی، نشر ثالث

 
آقای فلاحتی، می‌‌خواهیم درباره‌ی مجموعه شعر تازه‌ی شما که با عنوان « آواره با ماه» نشر ثالث در ایران منتشر کرده، گفت و گو کنیم. مهدی فلاحتی، شاعر، ژورنالیست و فعال سیاسی. کدامیک ازین سه سویه در شما برجسته‌تر است؟
اگر من در پاسخ این پرسش، ناگزیرم که خود را ارزیابی کنم، دیگران اما می توانند به روشنی تشخیص بدهند که چیستم و کیستم. باری، فعال سیاسی که قطعاً نه. به نفع هیچ سیاستی نمی‌نویسم؛ و با سیاستمداران هم تنها به دلیل و برپایه‌ی شغلم در تماس‌ ام. دولت را، هر دولتی را، جمعی از آدم‌هایی می‌دانم که یا نامجو اند، یا در پی ثروت اند، یا قدرت طلب؛ و یا سر در گروِ هرسه‌ی اینها دارند. خدمتگزاری به مردم و نطق‌های آتشین در دفاع از حقوق مردم و انتقاد از وضع موجود و...همه ی اینها وسیله است در دست سیاستمداران برای رسیدن به همان هدف‌های سه گانه. بنابراین برای تحکیم هیچ سیاستی و برای رسیدن هیچ گروهی به قدرت سیاسی، فعالیت نمی‌کنم.
در عزای دولت‌ها ممکن است کف بزنم، اما در تشکیل دولت‌ها، هرگز. و این نه تنها به دلیل شغل من است؛ ریشه در تجربه‌ی زندگی و جهانبینی من هم دارد. شغل من روزنامه‌نگاری، یا به معنای دقیق‌ترِ ترجمه نشده به فارسی، ژورنالیسم است. از شغلم لذت می برم و در انجام حرفه‌ام برای هیچ فرمان و بند و بستی، هیچ اعتباری قائل نیستم. گمان می‌کنم بازتاب این نگاهم در همه‌ی کارهایم که امروز در صدای آمریکا تولید می‌شود هم آشکار است.
و شعر، بی تردید، همراه شبانه‌روزی همیشه‌ی من بوده‌ست. خود را شاعر و ژورنالیست می‌شناسم.
کتاب شما چند وقت در ارشاد معطل مجوز ماند؟
گمان می کنم دو سال. این کتاب، سه سال پیش، مجوز گرفت. یعنی طفلی، پنج سال منتظر بوده تا متولد شود!
آیا سانسور شد؟
چند شعر، به کلی حذف شد؛ شعرهای «یک شب» و «بر سفره های چرمین» از آن شمار. سطری از شعر «در ستودن شب» سانسور شد که در کتاب، به جاش، نقطه چین است. بندِ مربوط به سطرِحذف شده، این است: «نه چون اعدام یارانم همه با رفتن شب بود / و گر شب دیر می‌پایید/ بسا یاران که می ماندند/». سانسورچی، سطر اول این بند را حذف کرده (نه چون اعدام یارانم همه با رفتن شب بود)، و در کتاب، خواننده، نقط چین‌اش می‌بیند. خُب، با حذف این سطر، سانسورچی، کلید بند را در جیبش گذاشته.
یکی دو شعر هم نیمی یا دوسومشان فرمان حذف گرفته بود، که خودمان کل این شعرها را از دفتر برداشتیم.
اشعار شما از یک موسیقی درونی اما آرام بهره برده است. مهدی فلاحتی به کدام سنت شعری ایران تکیه داده است؟
به همه‌ی گذشته. به همه‌ی شعر فارسی. و این تکیه کردن، و چگونگی این تکیه کردن را بیش از همه از نیما آموخته‌ام. همچنان و مکرر، شعرهای نیما و نوشته‌های آموزنده‌اش را می‌خوانم و هر بار بیشتر می‌آموزم. از شاملو وزن درونی کلمات و آهنگ شعر را آموختم. این که چرا و چگونه شعر می‌تواند مقید به وزن عروض نباشد، و نثر هم نباشد. این که چگونه می‌شود کاری کرد تا خواننده یا شنونده‌ی شعر، حس خصوصی شاعر را حس خود بداند و حس خصوصی شاعر به حس عمومی تبدیل شود. این که چگونه می‌شود در عاشقانه‌ترین شعرها، سیاسی بود؛ و در سیاسی‌ترین شعرها، معشوق واقعی و مشخصی را در نگاه داشت. اینها را هم از حافظ می‌آموزید، هم از مولوی، هم از عطار، هم از سهروردی، هم از نیما و هم از شاملو.
وزن را از رؤیایی آموختم؛ جسارت در واژه‌‌سازی را از خویی؛ و به هم ریختن نحو جمله و بازی‌های زبانی را از براهنی. اینان، هم الان در ذهن من بودند و نام بردم. بی‌تردید، شاعران دیگری هم هستند که از آنان هم آموخته‌ام و قدرشناس همه‌ی این شاعرانم، و همچنان از آنان و آثارشان می آموزم.
پاره‌ای از اشعار شما درین دفتر شخصی و گاهی تغزلی است. مثل زمزمه‌ای است در گوش معشوق. برای مثال «ژینا» که می‌سرایید: حضورت حضورِ حیات است/ و من / در کنارت یله/ ژرفنوش فقط بودنم با تو، یکسر/ تمام پریشاندلی‌هام/رامِ صدات است/. یا در »کودکانه» که از فاصله‌ی میان سطرها صدای کودکی که مادر خود را می‌جوید به گوش می‌رسد: مرا/چون کودکی/ در چشم‌هایت/ باز/ پنهان کن/ و بگذار این هیاهویی که سوی ناکجایی/ هر دم افزا/ حمله می‌آرد/ مرا نادیده انگارد.
شعر اصولاً شخصی‌ست. برداشت‌ها از شعر است که آن را اجتماعی یا سیاسی می‌نُماید. تقسیم‌بندی شعر به شخصی و اجتماعی و سیاسی و غیره را درست نمی‌دانم. شاعر، حس خود را با شعر و در شعر بیان می‌کند. شاعر مانند هر آدم دیگر موجودی اجتماعی‌ست و بنابراین، حس او بازتاب آنچه‌هایی ست که از جامعه‌ی انسانی (اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و...) دریافت کرده و با ویژگیهای شخصی او، مانند طبیعت‌گرایی، تصویرسازی، تخیل، و زیبایی‌شناسی زبان، مجموعه‌یی به‌وجود می آید که بر متن زندگی و تجربه‌ی شاعر از عشق و خانواده و محیط و جهان، شعر ساخته می‌شود.
وجود همه‌ی اینها یا آگاهی به همه‌ی اینها البته شعر را نمی‌سراید و نمی سازد. شعر، خود، هنگام سرودن را تعیین می‌کند بی آن که شاعر بداند. و مسیر خود را هنگام سرودن تعیین می‌کند، بی آن که شاعر فرمان بدهد. این واقعیت هم خود دلیلی‌ست بر این که شعر، امری اصولاً شخصی‌ست و خصوصی‌ترین کار جهان است. هنر شاعر این است که خصوصی‌ترین کار جهان را چنان در معرض عموم قرار دهد که هرکس آن را از آن خود بداند.
هر دو مثالی که در پرسش‌تان هست، نمونه‌یی‌ست از خصوصی‌ترین حس من به آدم‌های حقیقی یی که در زندگی شخصی‌ام به آنان دلبسته‌ام. شما هم صدای خودتان را در این شعرها شنیده‌اید؟ اگر نه، شعرهای بدی هستند.
خب، بله. به هر حال وقتی با ادبیات خلاق می‌توانیم ارتباط بگیریم که با آفریننده‌ی آن به اشتراک در تجربه برسیم. می‌فهمم که مایل نیستید به شعرتان انگ بزنند، بگویند سیاسی یا شخصی است. با این حال این حقیقت دارد که شعر شما نه تنها تغزلی که عمیقاً اجتماعی هم هست و با این همه از شعار و طرح مسائل سیاسی در پوشش برخی نمادگرایی‌ها که در شعر سپید سراغ داریم فاصله می گیرد.
«شعار و طرح مسائل سیاسی در پوشش برخی نمادگرایی‌ها»، تنها در قالب شعر سپید نیست که اینجا و آنجا می‌بینیم؛ در قالب مثنوی و رباعی و حتا قصیده هم هست. و به گمانم در این قالب‌ها بیشتر است، به دلائل متعدد. یکی از این دلائل، نوعی بازگشت تاریخی در فرم کار برخی شاعران نیمایی به سنت‌های گذشته است. یکی دیگر از این دلائل، حضور حکومتی در ایران است که سه دهه کوشیده است جامعه را به سمت فرهنگِ برآمده از ایدئولوژی خود، سوق دهد. این حکومت و این فرهنگ، کهنه گراست و کهنه سرایی در آن، ارزش است. مطمئنم که در طول عمر این حکومت، بیش از تمام400 سال گذشته و تمام دوره‌ی صفوی، مداحان اهل بیت، از سروده‌های شاعران اهل بیت، که همه بعد از انقلاب، به‌وجود آمده‌اند، بهره برده‌اند. شعار، حتماً علیه قدرت مسلط نیست؛ در مدح آن هم می‌تواند باشد. در هر دو صورت، با شعر بیگانه است.
در شعر شما «من» به یک معنا «ما» می‌شود. برای مثال در «ژینا»‌ی هفت که می‌گویید: و ما چون از قعر دریا پدید آمدیم،/ به رؤیای مهتاب و آرامش ماه/ مانند خشکی‌نشینان – نه دلبسته‌ایم. و در جای دیگری، در شعر «و دیگر بار» از «سوگ آشنایان» صحبت می‌کنید. یا در «واژگونی» می‌گویید: «این که می بینی:/ چنان چون بیشه‌زاران/ دست در آغوش هم/ بر خاک خیس افتاده‌اند،/ سوگوارانند.» در مجموع مثل این است که «ما» در شعر شما سوگوار است.
آنچه می توانم با یک نگاه کلی به پشت سرم بگویم ، اینست که «من» به تصادف در شعرهایم تبدیل به «ما» شده. نمونه‌های زیادی نمی توانید پیدا کنید که من از جانب ما در شعر سخن گفته باشم یا جهان را دیده باشم. چنین عادتی اصولاً ندارم؛ و شاید یکی از مواردی که بتوانم بگویم شعر را خطر نزدیک شدن به شعار، تهدید می کند، همین تبدیل شدن «من» به «ما» است. معمولا در شعرهایم من از زبان خودم حرف می زنم و یک مخاطب دارم. نه گوینده، جمع است و نه خطاب به جمع است. اما نگاه من به جهان است و هرچه درآن است (جمع آدمیان، از آن شمار).
سوگواری هم به گمانم واقعیت جهان ماست. واقعیت حضور مادران ماست. واقعیت حضور کودکان زاده شده در یکی از سیاهترین دوره‌های تاریخ کشور ماست. درست می گویید: «من» و «ما» در شعر من سوگوار است. شعر من سوگوار است.

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

سرنوشت یک پرونده

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. 
نمی دانم آیا هستند کسانی چندان ناآگاه که همچنان می گویند "تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها"؟ و نمی دانند که همیشه آنان که شایستهِ هسته خرمایی هم نبوده اند، به بوی کبابی، حقیرانه چاقوهای بی دسته می سازند تا با تکیه بر چوبدستِ حسادتهای حقیر به مقصودهای حقیر برسند؛ غافل از آن که چاقوی بی دسته، دست و پای همین آدمهای حقیر را شل و پل می کند! سرنوشت شکایت از من و از صدای آمریکا را در وبسایت دادگاه فدرال آمریکا گوگل کنید. قاضی، حتا آنقدر برای شکایت حضرات، ارزش قائل نشد که برای رسیدگی به شکایتی که 150 میلیون دلار غرامت می خواست، یک جلسه دادگاه برگذار کند! قرار منع تعقیب پرونده صادر کرد و پرونده مختومه اعلام شد. به وبسایت هادی خرسندی هم سری بزنید: هادی خرسندی داتکام.

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

ژینا 14

 

نه،

این نگاه تو نیست؛

برقی ست

               از آخرین دَمِ خورشید

بر دست و دشنه یی

تا در     شب آهنگ جان کند.

هر آنچه لشکرِ مرگ

در روشنای روز

قادر بدان نبود،

آری، همان کند.

 

خورشیدِ سر فرو برده در افق

هر مشتِ آفتابِ آخرین که بیافشانده بی دریغ،

بر قلب من

و قلبِ خداوندگان امید

                              باری،

کشیده تیغ.

 

واکنون که بی شکیب

گم می شوم در عمق شبهای ناگزیر

گم می کنم تمام جهان را

در بی نگاه تو، در بی مقصدی که در نگاه تو بود،

گم می کنم هم این و هم آن را.

 

واشینگتن ، 24 دسامبر2011


۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

امکانات و اقدامات جمهوری اسلامی

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. اول آذر، یازدهمین سالروز قتل فجیع داریوش و پروانه فروهر است؛ آغاز قتلهایی که به قتلهای زنجیره یی یا قتلهای سیاسی پائیز77 موسوم شد. آن دوره، ادامه ی پیگرد و حذف اعضای کانون نویسندگان ایران و روشنفکرانی چون سعیدی سیرجانی بود که در پائیز 73 در زندان وزارت اطلاعات، جان باخته بود؛ زیرا به گفته ی سعید امامی، معاون وقت وزارت اطلاعات، نظام، تصمیم گرفته بود که در سیاست امنیتی خود، بر چگونگی برخورد با امور فرهنگی و اهل فکر و فرهنگ، تکیه کند. امروز هم محمود احمدی نژاد، در معرفی وزیر اطلاعات کابینه ی دهم، بر ضرورت برخورد فرهنگی با موضوع امنیت و اطلاعات، تأکید می کند و می گوید وقت آن رسیده که یک آدم فرهنگی، وزارت اطلاعات را اداره کند. علی فلاحیان، وزیر اطلاعات در دهه ی هفتاد، در گفتگویی که اخیرا سایت تابناک منتشر کرده، درباره ی این سخنان احمدی نژاد می گوید: «الان معتقدند که موضوعات فرهنگی را با دید امنیتی بررسی بکنند». و می افزاید «زمانی هست که وزیر اطلاعات میخواهد به اهداف وزارتخانه شخصاً دست پیدا کند مثلاً آن را به معاونان واگذار می‌کند.»
علی فلاحیان، که در دوره ی وزارت او سعید امامی، معاون او بود و قتلهای سیاسی و ترورهای بسیاری در داخل و خارجِ ایران، روی داد، از طرف پلیس بین الملل، ازجمله در پیوند با پرونده ی ترور دکتر صادق شرفکندی در برلین، تحت پیگرد پلیس بین الملل ست.
حال، بار دیگر، بازگشت به همان سیاستها و روشها، با صراحت، اعلام می شود. مسعود جزایری، معاون فرهنگی ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، می گوید: بسیاری از معترضان در داخل و خارج از کشور، شناسایی شده اند و جمهوری اسلامی در زمان مناسب با آنان برخورد خواهد کرد.
آیا جمهوری اسلامی از امکانات گذشته برخوردار است تا اقدامات گذشته اش را علیه معترضان، تکرار کند؟

30 ‌آبان 1388

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

ظلم چندسویه به ژاله اصفهانی


ژاله اصفهانی، پنجشنبه شبِ گذشته، در بیمارستانی در لندن، در گذشت.
افسوس از خاموش شدنِ شمعی که شعله ی سرودن و شادابی اش از شعر، تا واپسین دم هستی ش، افروخته بود.
ژاله، بیش از هفتاد سال، سروده بود. شصت و یکسال، رسماً شاعر بود ( در بیست و پنج سالگی، در نخستین کنگره ی نویسندگان ایران، شرکت داشت). نخستین کتاب شعر ژاله، شصت وسه سال پیش، منتشر شد و نخستین ظلمی که از سوی نظام سیاسی حاکم بر ژاله رفت، مهاجرت ناخواسته بود؛ از بیست و پنج سالگی تا پایان عمر؛ نیمی در اتحاد شوروی پیشین، و نیمی دیگر در انگلیس. بیش از شصت سال، به دلیل باور به آنچه هایی که حکومتهای پیش و پس از انقلاب، دشمن خطرناک می دانستند، از بودن در وطن، محروم بود.
اما جا پای این محرومیت و غربت، کمتر در شعر ژاله دیده می شد. امیدواری هماره ی او به او نیرویی داده بود که او را از هنرمندان و اهل قلمی که در تبعید، خود را مُرده می پندارند، بکلی دور می کرد. ژاله اصولا شاعر وطن نبود؛ شاعر جهانوطن بود؛ اگرچه خود می گفت: «من ایران کهنسال جوان را ... به هرحالی و در هرجا که بودم، به شعرم با امیدم با سرودم، پرستیدم ثنا گفتم ستودم»، اما آنچه در وصف حال وطن سرود و مستقیما وطن را مخاطب قرار داد، چند شعر انگشت شمار، بیشتر نیست. اگر هم گاه، دلتنگی از وطن، قلم او را برکاغذ، هدایت می کرد، به آرزوهایش پناه می بُرد:

«بیا خیال کنیم،
که سالهای جدایی در این میانه نبود.
که عمر ما، همه در رنج انتظار نرفت.
...
بیا درخت بکاریم باز روی زمین
بدون آنکه بگوئیم،
کِی شکوفه دهد.
و میوه یی که به بار آورد،
که خواهد چید...»
(از شعر «بیا خیال کنیم» - 1367)


در طول هشتاد و شش سال زندگی و هفتاد و چندسال شاعری، ژاله همیشه صمیمی بود و امیدوار –  بیان انسانگرایی نیرومندی که انگار فطرت او بود.
این انسانگراییِ آگاهانه، البته، در هیچکس فطری نیست و در ژاله هم فطری نبود. ژاله در نسل و زمانه یی پا گرفت که اتحاد شوروی، قبله ی بسیاری از روشنفکران ایران بود. نشست و برخاست ژاله، در دوره ی نوجوانی و جوانی اش، با اهل فرهنگ بود و ادب؛ و آنزمان، بسیاری نویسندگان، مترجمان و روشنفکران طراز اول ایران، یا پیوسته به حزب توده بودند و یا، به هر روی، متمایل به شوروی.
شرکت ژاله در نخستین کنگره ی نویسندگان ایران در تیرماهِ سال 1325 به همراه نیمایوشیج، دهخدا، ملک الشعرای بهار، عبدالحسین نوشین، احسان طبری، صادق هدایت، و بزرگ علوی، در میانه ی همین نشست و برخاستها و پیوندها صورت گرفت. مهاجرت ژاله و همسرش – شمس الدین بدیع – به شوروی در همان سال، که ژاله هنوز جوانه یی بود و تا میانسالگی فاصله ی بسیار داشت، آغاز قوام یافتن تعهد همیشگی اش به آرمان سوسیالیستی بود.
من نمی دانم که ژاله آیا در دوره یا دوره هایی از زندگی اش حزبی بود و حوزه نشین سلولهای حزب توده، یا تنها پیوندهایی عاطفی با این حزب و با برخی اعضاء آن داشت؟ اما از رفت و آمدِ چندساله ی گاهگاهی ام به منزل ساده و کوچکش در لندن، دریافته بودم که انسانی ست عمیقاً آرمانخواه و معتقد به سوسیالیسم. سروده های او در هفتاد سال گذشته، گواه این آرمانخواهی اوست:


«... وقت کم مانده ست و بسیار است کارم.
چشم در راه من اند آن سرزمینهای ندیده:
...دشتهای پُرگُل وحشی و دریاهای جوشان
شهرها – آئینه های رنج سامانساز انسان
شب نوردان سحرجو
کاروانهای پر از جهد و تکاپو...»
(از شعر «اینهمه گل بشکفد» - 1349)

«اگر پرسند از من زندگانی چیست، خواهم گفت:
همیشه جستجو کردن
جهان بهتری را آرزو کردن...»
(از شعر «جهان بهتر» - 1352)


«به خویش گفتم از اول، که مرگ بهتر از آنکه،
شریکِ دزدِ شریر و رفیق قافله باشم.
غمم ز دوره ی دوری، از آن بوَد که مبادا،
جدا ز سنگر رزم و رها ز مشغله باشم ...»
(از شعر «خویش سوز» - 1366)

این آرمانخواهی، اما، تعریف کننده و تعیین کننده ی معیارها و حتا ارزشهای شعر نیست.
آرمانخواهی را نمی توان از شخصیت هیچ شاعر آرمانخواه و انسانگرایی جدا کرد. نمی توان گفت – برای مثال -نرودای آرمانخواه، یک کس است و نرودای شاعر، کس دیگر. اما آنچه نرودا را شاعر کرد، مبارزه جویی برای بهزیستی انسان یا آرمانخواهی او نبود – که در آنصورت، همه ی انقلابیون و آرمانخواهان، شاعر بودند. می توان گفت انسانگرایی نرودا مضامین شعر او را غنی تر کرد و در فرم وساخت شعر نیز همین آرمانخواهی و جدال با وضع موجود و در جستجوی افقهای تازه بودن، از اسباب دست زدن او به تجربه های تازه شد؛ اما نمی توان گفت نرودا شاعر بلند مرتبه یی بود، زیرا آرمانخواهِ بزرگی بود.
هر شاعر دیگر را نیز می توان در همین منظر نگریست؛ ژاله اصفهانی هم از این شمار.
ژاله از شاعرانی بود که - در حد و توان شعر خود-  از قله آغاز کرد و بدیهی ست که در تمام هفت دهه کار، از قله ی حد و توان شعر خود نمی توانست فراتر برود. حد و توان شعر ژاله همان بود که در طول هفتاد سال، سرود. در جوانی می کوشید شاعر نیمایی باشد و گرایشهایش به شعر نیمایی آشکار بود. اما هیچگاه نتوانست تکیه ی اصلی خود را از شعر گذشتگان پیش از نیما، بر دارد.
شاید همنسلی اش و هم مسلکی اش با سیاوش کسرایی سبب شده بود – یا یکی از اسباب مهمی بود -  تا بکوشد در میدان شعر نیمایی کار کند. کار در این میدان، و نزدیکی اش به کسرایی، و سایه ی سنگین کسرایی بر شاعران همنسل و نسل پس از خود، باعث شده بود که از بعضی شعرهای ژاله اصفهانی صدای سیاوش کسرایی به گوش برسد:
«تپه ها سبز
لاله ها سرخ
ابرها گل بهی، ارغوانی
از شراب شفق، رود آبی
گشته گلفام
در بلم مرد کوری نشسته
می رود همره موج آرام
چشم بسته
دور و نزدیک او
تپه ها سبز
لاله ها سرخ».
(شعر «دربلم» - 1347)

و این شعرِ سیاوش کسرایی بود در 1333:
« ماه، غمناک
راه، نمناک
ماهی قرمز افتاده برخاک».

این صدا، صدای شعر کسرایی، شاهرودی، کوش آبادی، حتا زُهری، و شاعران همسبکِ دیگری بود که همه، کم و بیش، بالیده ی یک نسل بودند. و کسرایی، البته، در این صداها، رساتر و گوشنوازتر و مؤثرتر بود.
ژاله، از معدود شاعران آن نسل بود که صدای مستقل خود را هم داشت. خاصه آنجا که از نظم کهنه ی پیش از خود، فاصله می گرفت. شعر «درقطار» او – 1345 - نمونه یی ست در این منظر. ببینید چه زیبا این شعر، همصدای قطار زمان می شود، و چه ساده، ژاله، آرمانخواهی اش را در این قطار، به رخ می کشد:

«می دود آسمان
می دود ابر
می دود دره و می دود کوه
می دود جنگل سبز انبوه
می دود رود
می دود نهر
می دود دهکده
می دود شهر
می دود، می دود دشت و صحرا
می دود موج بی تاب دریا
می دود خون گلرنگ رگها
می دود فکر
می دود عمر
می دود، می دود، می دود راه
می دود موج و مهواره و ماه
می دود زندگی خواه و ناخواه
من چرا گوشه یی می نشینم؟»

این تکیه بر صداها، که نوآوری یی در کار ژاله بود، جز چند سروده، دامنه ی بیشتری نیافت. اصولا نوآوری در کار ژاله، بسیارکم دیده می شد. شعر ژاله، بیشتر، تکرار تجربه های کلاسیک بود. ژاله، حتا کوششی نمی کرد تا ترکیبهای تازه بسازد و به شعر بیارد. شاید اصولا این کار را لازم نمی دید. همان ترکیبهای هزارساله ی مستعمل را بی اغماض و پرهیزی به کار می گرفت؛ ترکیبهایی مانند: غوغای درون، سرخی شفق، نغمه ی مستانه ی پرستوها، دل آتشین، فرشته ی خشم  و از این دست، بی شمار. چنان که با نگاهی به مجموعه ی کارهای ژاله می توان دریافت،  اصل – و با احتیاط می گویم: همه چیز – برای ژاله، محتوای کار و مضمون سخنش بود. ژاله از یادگارهای میدان جنگ «هنر برای هنر یا هنر برای مردم» بود. جنگی که دوره اش در همان آغاز جنگ سرد، به پایان رسیده بود و به قول اسماعیل خویی، به نفع هر دو سو، مغلوبه شده بود! ژاله، اما، همچنان در این میدانِ بی حریف، پیکار می کرد.
این بود ظلمی که ژاله در حق خود می کرد.
و ظلمی که اهل قلم ما به ژاله کرد، نقد نکردن او بود. شعر ژاله، هیچگاه، موضوع نقد جدی، قرار نگرفت؛ و بنابراین، هیچگاه ژاله در خلوت خود با اندیشه ی انتقادی یی درباره ی شعرهایش، در نیفتاد و به انتقادی جدی از شعرهایش نیندیشید.
این، ظلمی ست که بیش و کم بر همه ی اهل جدی هنر ما اعمال می شود. ظلمی که البته ناشی از ضعف نقد و جایگاه نقد در جامعه ی روشنفکری و در میان اهل قلم ماست؛ چه از منظر باورها و چه در حوزه ی توانمندیها.


لندن – 12 آذر 1386

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

اراجیف

سرانجام، خواست مکرر دوستان ارجمندم سبب شد تا بنویسم: این اراجیفی که در تابناک و رجانیوز و کیهان رهبر جمهوری اسلامی علیه من منتشر شده، به گمانم، بخشی از پروژه ی جدید مقابله ی این حکومت با "تهاجم فرهنگی" ست؛ همان پروژه ی آشنا و نفرت انگیز تخریب آدمهایی که ازشان لطمه می بیند. کسانی هم که از روی دست این مراکز جهل و جنایت، بازنویسی می کنند، به خودشان نگاهی بیندازند که مبادا عمله ی این مراکز شده باشند. 
مهدی فلاحتی