۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

امکانات و اقدامات جمهوری اسلامی

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. اول آذر، یازدهمین سالروز قتل فجیع داریوش و پروانه فروهر است؛ آغاز قتلهایی که به قتلهای زنجیره یی یا قتلهای سیاسی پائیز77 موسوم شد. آن دوره، ادامه ی پیگرد و حذف اعضای کانون نویسندگان ایران و روشنفکرانی چون سعیدی سیرجانی بود که در پائیز 73 در زندان وزارت اطلاعات، جان باخته بود؛ زیرا به گفته ی سعید امامی، معاون وقت وزارت اطلاعات، نظام، تصمیم گرفته بود که در سیاست امنیتی خود، بر چگونگی برخورد با امور فرهنگی و اهل فکر و فرهنگ، تکیه کند. امروز هم محمود احمدی نژاد، در معرفی وزیر اطلاعات کابینه ی دهم، بر ضرورت برخورد فرهنگی با موضوع امنیت و اطلاعات، تأکید می کند و می گوید وقت آن رسیده که یک آدم فرهنگی، وزارت اطلاعات را اداره کند. علی فلاحیان، وزیر اطلاعات در دهه ی هفتاد، در گفتگویی که اخیرا سایت تابناک منتشر کرده، درباره ی این سخنان احمدی نژاد می گوید: «الان معتقدند که موضوعات فرهنگی را با دید امنیتی بررسی بکنند». و می افزاید «زمانی هست که وزیر اطلاعات میخواهد به اهداف وزارتخانه شخصاً دست پیدا کند مثلاً آن را به معاونان واگذار می‌کند.»
علی فلاحیان، که در دوره ی وزارت او سعید امامی، معاون او بود و قتلهای سیاسی و ترورهای بسیاری در داخل و خارجِ ایران، روی داد، از طرف پلیس بین الملل، ازجمله در پیوند با پرونده ی ترور دکتر صادق شرفکندی در برلین، تحت پیگرد پلیس بین الملل ست.
حال، بار دیگر، بازگشت به همان سیاستها و روشها، با صراحت، اعلام می شود. مسعود جزایری، معاون فرهنگی ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، می گوید: بسیاری از معترضان در داخل و خارج از کشور، شناسایی شده اند و جمهوری اسلامی در زمان مناسب با آنان برخورد خواهد کرد.
آیا جمهوری اسلامی از امکانات گذشته برخوردار است تا اقدامات گذشته اش را علیه معترضان، تکرار کند؟

30 ‌آبان 1388

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

ظلم چندسویه به ژاله اصفهانی


ژاله اصفهانی، پنجشنبه شبِ گذشته، در بیمارستانی در لندن، در گذشت.
افسوس از خاموش شدنِ شمعی که شعله ی سرودن و شادابی اش از شعر، تا واپسین دم هستی ش، افروخته بود.
ژاله، بیش از هفتاد سال، سروده بود. شصت و یکسال، رسماً شاعر بود ( در بیست و پنج سالگی، در نخستین کنگره ی نویسندگان ایران، شرکت داشت). نخستین کتاب شعر ژاله، شصت وسه سال پیش، منتشر شد و نخستین ظلمی که از سوی نظام سیاسی حاکم بر ژاله رفت، مهاجرت ناخواسته بود؛ از بیست و پنج سالگی تا پایان عمر؛ نیمی در اتحاد شوروی پیشین، و نیمی دیگر در انگلیس. بیش از شصت سال، به دلیل باور به آنچه هایی که حکومتهای پیش و پس از انقلاب، دشمن خطرناک می دانستند، از بودن در وطن، محروم بود.
اما جا پای این محرومیت و غربت، کمتر در شعر ژاله دیده می شد. امیدواری هماره ی او به او نیرویی داده بود که او را از هنرمندان و اهل قلمی که در تبعید، خود را مُرده می پندارند، بکلی دور می کرد. ژاله اصولا شاعر وطن نبود؛ شاعر جهانوطن بود؛ اگرچه خود می گفت: «من ایران کهنسال جوان را ... به هرحالی و در هرجا که بودم، به شعرم با امیدم با سرودم، پرستیدم ثنا گفتم ستودم»، اما آنچه در وصف حال وطن سرود و مستقیما وطن را مخاطب قرار داد، چند شعر انگشت شمار، بیشتر نیست. اگر هم گاه، دلتنگی از وطن، قلم او را برکاغذ، هدایت می کرد، به آرزوهایش پناه می بُرد:

«بیا خیال کنیم،
که سالهای جدایی در این میانه نبود.
که عمر ما، همه در رنج انتظار نرفت.
...
بیا درخت بکاریم باز روی زمین
بدون آنکه بگوئیم،
کِی شکوفه دهد.
و میوه یی که به بار آورد،
که خواهد چید...»
(از شعر «بیا خیال کنیم» - 1367)


در طول هشتاد و شش سال زندگی و هفتاد و چندسال شاعری، ژاله همیشه صمیمی بود و امیدوار –  بیان انسانگرایی نیرومندی که انگار فطرت او بود.
این انسانگراییِ آگاهانه، البته، در هیچکس فطری نیست و در ژاله هم فطری نبود. ژاله در نسل و زمانه یی پا گرفت که اتحاد شوروی، قبله ی بسیاری از روشنفکران ایران بود. نشست و برخاست ژاله، در دوره ی نوجوانی و جوانی اش، با اهل فرهنگ بود و ادب؛ و آنزمان، بسیاری نویسندگان، مترجمان و روشنفکران طراز اول ایران، یا پیوسته به حزب توده بودند و یا، به هر روی، متمایل به شوروی.
شرکت ژاله در نخستین کنگره ی نویسندگان ایران در تیرماهِ سال 1325 به همراه نیمایوشیج، دهخدا، ملک الشعرای بهار، عبدالحسین نوشین، احسان طبری، صادق هدایت، و بزرگ علوی، در میانه ی همین نشست و برخاستها و پیوندها صورت گرفت. مهاجرت ژاله و همسرش – شمس الدین بدیع – به شوروی در همان سال، که ژاله هنوز جوانه یی بود و تا میانسالگی فاصله ی بسیار داشت، آغاز قوام یافتن تعهد همیشگی اش به آرمان سوسیالیستی بود.
من نمی دانم که ژاله آیا در دوره یا دوره هایی از زندگی اش حزبی بود و حوزه نشین سلولهای حزب توده، یا تنها پیوندهایی عاطفی با این حزب و با برخی اعضاء آن داشت؟ اما از رفت و آمدِ چندساله ی گاهگاهی ام به منزل ساده و کوچکش در لندن، دریافته بودم که انسانی ست عمیقاً آرمانخواه و معتقد به سوسیالیسم. سروده های او در هفتاد سال گذشته، گواه این آرمانخواهی اوست:


«... وقت کم مانده ست و بسیار است کارم.
چشم در راه من اند آن سرزمینهای ندیده:
...دشتهای پُرگُل وحشی و دریاهای جوشان
شهرها – آئینه های رنج سامانساز انسان
شب نوردان سحرجو
کاروانهای پر از جهد و تکاپو...»
(از شعر «اینهمه گل بشکفد» - 1349)

«اگر پرسند از من زندگانی چیست، خواهم گفت:
همیشه جستجو کردن
جهان بهتری را آرزو کردن...»
(از شعر «جهان بهتر» - 1352)


«به خویش گفتم از اول، که مرگ بهتر از آنکه،
شریکِ دزدِ شریر و رفیق قافله باشم.
غمم ز دوره ی دوری، از آن بوَد که مبادا،
جدا ز سنگر رزم و رها ز مشغله باشم ...»
(از شعر «خویش سوز» - 1366)

این آرمانخواهی، اما، تعریف کننده و تعیین کننده ی معیارها و حتا ارزشهای شعر نیست.
آرمانخواهی را نمی توان از شخصیت هیچ شاعر آرمانخواه و انسانگرایی جدا کرد. نمی توان گفت – برای مثال -نرودای آرمانخواه، یک کس است و نرودای شاعر، کس دیگر. اما آنچه نرودا را شاعر کرد، مبارزه جویی برای بهزیستی انسان یا آرمانخواهی او نبود – که در آنصورت، همه ی انقلابیون و آرمانخواهان، شاعر بودند. می توان گفت انسانگرایی نرودا مضامین شعر او را غنی تر کرد و در فرم وساخت شعر نیز همین آرمانخواهی و جدال با وضع موجود و در جستجوی افقهای تازه بودن، از اسباب دست زدن او به تجربه های تازه شد؛ اما نمی توان گفت نرودا شاعر بلند مرتبه یی بود، زیرا آرمانخواهِ بزرگی بود.
هر شاعر دیگر را نیز می توان در همین منظر نگریست؛ ژاله اصفهانی هم از این شمار.
ژاله از شاعرانی بود که - در حد و توان شعر خود-  از قله آغاز کرد و بدیهی ست که در تمام هفت دهه کار، از قله ی حد و توان شعر خود نمی توانست فراتر برود. حد و توان شعر ژاله همان بود که در طول هفتاد سال، سرود. در جوانی می کوشید شاعر نیمایی باشد و گرایشهایش به شعر نیمایی آشکار بود. اما هیچگاه نتوانست تکیه ی اصلی خود را از شعر گذشتگان پیش از نیما، بر دارد.
شاید همنسلی اش و هم مسلکی اش با سیاوش کسرایی سبب شده بود – یا یکی از اسباب مهمی بود -  تا بکوشد در میدان شعر نیمایی کار کند. کار در این میدان، و نزدیکی اش به کسرایی، و سایه ی سنگین کسرایی بر شاعران همنسل و نسل پس از خود، باعث شده بود که از بعضی شعرهای ژاله اصفهانی صدای سیاوش کسرایی به گوش برسد:
«تپه ها سبز
لاله ها سرخ
ابرها گل بهی، ارغوانی
از شراب شفق، رود آبی
گشته گلفام
در بلم مرد کوری نشسته
می رود همره موج آرام
چشم بسته
دور و نزدیک او
تپه ها سبز
لاله ها سرخ».
(شعر «دربلم» - 1347)

و این شعرِ سیاوش کسرایی بود در 1333:
« ماه، غمناک
راه، نمناک
ماهی قرمز افتاده برخاک».

این صدا، صدای شعر کسرایی، شاهرودی، کوش آبادی، حتا زُهری، و شاعران همسبکِ دیگری بود که همه، کم و بیش، بالیده ی یک نسل بودند. و کسرایی، البته، در این صداها، رساتر و گوشنوازتر و مؤثرتر بود.
ژاله، از معدود شاعران آن نسل بود که صدای مستقل خود را هم داشت. خاصه آنجا که از نظم کهنه ی پیش از خود، فاصله می گرفت. شعر «درقطار» او – 1345 - نمونه یی ست در این منظر. ببینید چه زیبا این شعر، همصدای قطار زمان می شود، و چه ساده، ژاله، آرمانخواهی اش را در این قطار، به رخ می کشد:

«می دود آسمان
می دود ابر
می دود دره و می دود کوه
می دود جنگل سبز انبوه
می دود رود
می دود نهر
می دود دهکده
می دود شهر
می دود، می دود دشت و صحرا
می دود موج بی تاب دریا
می دود خون گلرنگ رگها
می دود فکر
می دود عمر
می دود، می دود، می دود راه
می دود موج و مهواره و ماه
می دود زندگی خواه و ناخواه
من چرا گوشه یی می نشینم؟»

این تکیه بر صداها، که نوآوری یی در کار ژاله بود، جز چند سروده، دامنه ی بیشتری نیافت. اصولا نوآوری در کار ژاله، بسیارکم دیده می شد. شعر ژاله، بیشتر، تکرار تجربه های کلاسیک بود. ژاله، حتا کوششی نمی کرد تا ترکیبهای تازه بسازد و به شعر بیارد. شاید اصولا این کار را لازم نمی دید. همان ترکیبهای هزارساله ی مستعمل را بی اغماض و پرهیزی به کار می گرفت؛ ترکیبهایی مانند: غوغای درون، سرخی شفق، نغمه ی مستانه ی پرستوها، دل آتشین، فرشته ی خشم  و از این دست، بی شمار. چنان که با نگاهی به مجموعه ی کارهای ژاله می توان دریافت،  اصل – و با احتیاط می گویم: همه چیز – برای ژاله، محتوای کار و مضمون سخنش بود. ژاله از یادگارهای میدان جنگ «هنر برای هنر یا هنر برای مردم» بود. جنگی که دوره اش در همان آغاز جنگ سرد، به پایان رسیده بود و به قول اسماعیل خویی، به نفع هر دو سو، مغلوبه شده بود! ژاله، اما، همچنان در این میدانِ بی حریف، پیکار می کرد.
این بود ظلمی که ژاله در حق خود می کرد.
و ظلمی که اهل قلم ما به ژاله کرد، نقد نکردن او بود. شعر ژاله، هیچگاه، موضوع نقد جدی، قرار نگرفت؛ و بنابراین، هیچگاه ژاله در خلوت خود با اندیشه ی انتقادی یی درباره ی شعرهایش، در نیفتاد و به انتقادی جدی از شعرهایش نیندیشید.
این، ظلمی ست که بیش و کم بر همه ی اهل جدی هنر ما اعمال می شود. ظلمی که البته ناشی از ضعف نقد و جایگاه نقد در جامعه ی روشنفکری و در میان اهل قلم ماست؛ چه از منظر باورها و چه در حوزه ی توانمندیها.


لندن – 12 آذر 1386

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

اراجیف

سرانجام، خواست مکرر دوستان ارجمندم سبب شد تا بنویسم: این اراجیفی که در تابناک و رجانیوز و کیهان رهبر جمهوری اسلامی علیه من منتشر شده، به گمانم، بخشی از پروژه ی جدید مقابله ی این حکومت با "تهاجم فرهنگی" ست؛ همان پروژه ی آشنا و نفرت انگیز تخریب آدمهایی که ازشان لطمه می بیند. کسانی هم که از روی دست این مراکز جهل و جنایت، بازنویسی می کنند، به خودشان نگاهی بیندازند که مبادا عمله ی این مراکز شده باشند. 
مهدی فلاحتی

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

چالشهای بین المللی حکومت ایران و بیانیه موسوی

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. 
با اعلام وجود دومین مرکز غنی سازی اورانیوم در ایران، در ابتدا همه خیال کردند که این، تأسیسات، تازه ساخته شده و مسئولان جمهوری اسلامی هم گفتند هیچ خطایی در عدم اطلاع رسانی به آژانس بین المللی انرژی اتمی، نکرده اند زیرا این تأسیسات، تازه در مراحل ساخت است و هنوز، گازی به به دستگاههای غنی سازی اورانیوم که باید در آن نصب شوند، وارد نشده. به فاصله ی کمتر از دو روز بعد از این اعلام و سخنهای اولیه، رئیس جمهوری آمریکا گفت جمهوری اسلامی، سالها پیش، ساخت این تأسیسات را آغاز کرده است. در سال 2005 یعنی چهار سال پیش هم سازمان مجاهدین خلق، در یک کنفرانس خبری در پاریس، وجود این تأسیسات را فاش کرده بود.
محمد البرادعی، مدیرکل آژانس بین المللی انرژی اتمی، دو روز پیش از سفرش به ایران با صراحت گفت جمهوری اسلامی از همان آغاز به ساخت تأسیسات غنی سازی قم، می بایست به آژانس اطلاع می داد و با انجام ندادن این کار، تعهدات بین المللی را نقض کرده است.
از سوی دیگر، مذاکرات شش قدرت بزرگ جهانی با جمهوری اسلامی و ابراز رضایت همه ی این کشورها از نتایج تاکنونی مذاکرات، احتمال کاهش تنشهای بین المللی با ایران را هنوز در چشم انداز قرار نداده است. فرانسه، همچنان از ماهیت نظامی هدف برنامه های هسته یی ایران می گوید و مجلس نمایندگان آمریکا، لایحه ی تحریم فروش بنزین به ایران را همزمان با حضور وزیرخارجه ی جمهوری اسلامی در آمریکا، تصویب می کند.
در این میان، بیانیه ی شماره 13 موسوی، منتشر می شود و در دو نکته ی اساسی، پرسشهایی را بر می انگیزد؛ در خصوص تحریمها و درباره ی ماهیت و هدف جنبش سبز: تحریم نه. و: هدف جنبش، جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش.

رهبری جنبش سبز

در ادامه ی محاکمه ی حدود یکصد تن از فعالان سیاسی و روزنامه نگاران که در پی انتخابات اخیر ریاست جمهوری صورت گرفت، آنچه تاکنون اعلام شده صدور محکومیتهای زندان از 5  سال تا 15 سال، و شلاق از74 تا 76 ضربه برای کسانی بوده که یا اصولا سالها صرفا در کسوت روزنامه نگار، قلم زده اند و یا اگر فعال سیاسی و مدنی بوده اند، در چارچوب نظام و قوانین حاکم برآن حرکت کرده اند. در مورد احمد زيدآبادی، روزنامه نگار و دبيرکل ادوار تحکيم وحدت، حکم تبعید هم افزون شده است از این قرار:  شش سال زندان، پنج سال تبعید در گناباد و  محرومیت مادام العمر از فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی.  برخی دیگر احکام برای  زندانیان سرشناس: سعید حجاریان: ۵ سال حبس تعلیقی، علی تاجرنیا: ۶ سال حبس تعزیری، ۷۴ ضربه شلاق، سعید شریعتی: ۷ سال حبس تعزیری، عبدالله مومنی: ۸ سال حبس تعزیری، کامبیز نوروزی: ۲ سال حبس تعزیری و ۷۶ ضربه شلاق، مسعود باستانی: ۶ سال حبس تعزیری، کیان تاج‌بخش: ۱۵ سال حبس تعزیری. و محمدعلی ابطحی و محمد عطریانفر، هرکدام به شش سال حبس تعزیری؛ بی آن که پخش تلویزیونی اظهار پشیمانی شان  و  اعلام وفاداری شان به ولایت مطلقه ی موجود، تأثیری بر حکم مجازاتشان گذاشته باشد.
آنچه در پشت درهای بسته ی دادگاه انقلاب اسلامی می گذرد، چندان با آنچه هایی که در زندگی واقعی خیابان در جریان است، همخوان به نظر نمی رسد. در پی راهپیمایی شگفت انگیز معترضان در روز قدس، حکومت، تمهدیداتی فراهم می کند تا روز قدس در 13 آبان تکرار نشود. در 13 آبان اما برای نخستین بار عکس رهبر جمهوری اسلامی، لگدکوبِ راهپیمایان می شود. اکنون حکومت برای 16 آذر، در حال پیشبینی و پیشگیری از گسترش جنبش سبز است. همزمان با اقدام علیه فعالان دانشجوی، حتا رنگ نرده های سبز دانشگاه شیراز را سفید می کند تا بلکه میلیونها مردم معترض در خیابانها، به پرچم سفید حکومت، اعتماد کنند. رهبر جمهوری اسلامی هم در سخنرانی چهارشنبه ی گذشته، همین پرچم را تکان می دهد:  SOT (من اصرار دارم که آحاد مردم و جريانات مختلف سياسى، همه با يكديگر متحد، در مقابل آن افراد معدودى باشند كه مخالف اصل انقلاب و استقلال كشور باشند و هدف آنها تقديم كشور به آمريكا و استكبار است.»  میرحسین موسوی و مهدی کروبی، در هر بیانیه، و گفتگوی خود بر وفاداری به آنچه آیت الله خامنه یی به عنوان خط قرمز در این سخنرانی می گوید، تأکید می کنند. ازجمله در 24 آبان، مهدی کروبی در ديدار فراکسيون خط امام مجلس، گفت: «رهبران جنبش سبز مقيد به چارچوب‌های انقلاب، نظام و قانون اساسی هستند.» پس اختلاف رهبران جنبش سبز با رهبری مطلقه ی نظام که برپایه ی قانون اساسی حکم می راند، درچیست؟ و آیا اصولا اختلافی هست در نگاه رهبران جنبش سبز با میلیونها معترضِ به خیابان آمده؟ شاید  همین پرسشهاست که موجب می شود احمد صدرحاج سیدجوادی، نخستین وزیر کشورِ بعد از انقلاب، در تماسی تلفنی از  مهدی کروبی بخواهد تا رهبران جنبش سبز در جلسات آینده شان، تشکيل جبهه ای فراگیر از مدافعان منافع ملی عليه اقتدارگرايی را بررسی کنند.
14 ‌آذر1388

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

پرکارترين شاعرِ صاحب سبکِ ايراني درتبعيد


اسماعيل خويي ، بي ترديد، پُرکارترين شاعرِ صاحب سبکِ ايراني ست درتبعيد.
پرکارترين؛ زيرا در اين بيست و چندسالي که بعد از انقلاب  در خارج از ايران اقامت داشته، بيست و پنج جلد کتاب شعر منتشر کرده  که اگرپنج جلد از اين مجموع را دربردارنده ي گزينه ي شعرهاي پيشتردرکتابي منتشرشده بدانيم، درهريکسالِ تبعيد، به تقريب، يک کتاب شعرِ تازه از خويي منتشر شده است. يک کتاب، بعضا با حجمِ بيش از يکصدصفحه؛ يعني هرهفته  يک يا بيش از يک شعرِقابلِ چاپ، سرودن. قابل چاپ، يعني سروده يي که منطقِ شعري داشته باشد؛ اول و آخر داشته باشد؛ يکدست باشد؛ خلاصه: يک ساختمان محکم و قابلِ تأمل و تعمّق داشته باشد.
اهل شعر بخوبي مي دانند که هرهفته يک شعرِ قابلِ چاپ سرودن، يعني حادثه يي نادر را پي در پي آفريدن و در ندرتي هماره زيستن. آنچه از تجربه ي معمولِ شاعري و شاعران مي دانم اينست که روزها بايد بگذرد تا در موقعيت وفضاي شعري قرار بگيري. موقعيتي که وراي لحظه هاي عينيِ روزمره است و درآن، کلمات  در ذهن و بر زبان شاعر، بي اراده ي او در آمد و رفت. اين موقعيت که بطورمعمول و متوسط – با درنظرگرفتن امکانات و موقعيتهاي متفا وتِ زندگيِ روزمره ي هر شاعر- در ماه، يک يا دوباربيشتر دست نمي دهد و بسا ماهها ممکن است منتظرت بگذارد، گاه شکار مي شود و گاه ازدست مي گريزد. و اگر بگريزد، مي رود تا دوري ديگر.
با تکيه براين اشارات و مقايسه با حجمِ کارِ ديگرشاعرانِ تبعيدي ست که با قطعيّت مي گويم خويي پرکارترين شاعر ايراني ست در تبعيد.
امّا خويي، پرکارترين شاعرِ صاحب سبکِ ايراني درتبعيد است. صاحب سبک، نه به اين معنا که شعر او را با معيارهاي هنر و سبکهاي کلاسيکِ غرب يا سبکهاي شعرِ کهن خودمان تعريف کنيم و در چنين تعريف و با چنان معياري، آن را از شعرِ ديگران، متفاوت بدانيم. نه.
به اين معنا که درساختارو چگونگيِ شعرِ معاصرِ فارسي، که اگر از نيما آغازکنيم، چندشاخگي ش را به روشني مي بينيم، شعرخويي را ارزيابي کنيم. دراينصورت است که مي بينيم اسماعيل خويي، درشعرِ معاصرِ فارسي، سکه ي خود را زده  و سکه هاي رايج را خرج نکرده است.
او اگرچه درشعر معاصر، همچنان به شعرنيمايي وفادار است، اما پاي هيچيک از شعرهاي دست کم بعداز انقلابِ او نمي توان امضاء شاعرنيماييِ ديگري را گذاشت. درموردِ بسياري از شاعرانِ نيمايي و غيرنيمايي مي توان چنين کرد. پاي چندشعرِ سياوش کسرايي نمي شود امضاء سادات اشکوري يا م.آزاد را گذاشت؟ و امضاء چند شعرِ نيماييِ حقوقي و رحماني و اشکوري و کيانوش را نمي شود با يکديگر عوض کرد؟  حتا در موردِ شاعربي بديل و هماره در قلّه يي چون شاملو، اين همانندي گاه ديده مي شود. گاه، نحوه ي به هم ريخته شدنِ نحوِ زبان در شعرِ آزادِ شاملو، اثر استاد براين شاگردِ شگفتي آفرين و چموش  را آشکار مي کند. وقتي شاملو مي گويد: يادش بخير پائيز/ با آن توفانِ رنگ و رنگ/ که برپا در ديده مي کند/ ، حسي از شعر نيما  تازه نمي شود؟
و اين چگونگي، يعني اثرِ شاعري را درکارشاعرِديگري ديدن.
با وجود آنکه بسياري از شعرهاي نيماييِ بسياري ازشاعراني که نخست در دهه ي سي و چهل خورشيدي مطرح شدند، شناسنامه ي چندان مستقلي ندارد، چگونه است که هر شعرِ خويي، بدونِ امضاء او، از دور داد مي زند که شعرِ خويي ست ؟
نتيجه ي کارِ خويي با زبان، پاسخ اصلي اين پرسش است. خويي در زبان، ميل به کم کردن فاصله ي زبانِ گفتاري با زبان نوشتاري دارد و در طرحِ موضوع، به روايت  متکي ست. در قياس خويي و پيشکسوتش اخوان ثالث، مي شود گفت اخوان در زبان، فاخراست چندان که گاه نامأنوس مي شود؛ و درموضوع، راوي ست. خويي، بارِ زبانِ فاخرِ اخوان را بر نمي دارد امّا حسِ روايت، گاه در بهترين شعرهايش موج مي زند. درهمين زمينه ( اتّکا به روايت در طرحِ موضوع)، خويي يک تفاوتِ ظاهرا کوچک امّا کليدي با اخوان دارد. خويي، داستانسرا نيست. او منطقِ هنرِ مدرن را مي فهمد و با  تکيه به اين منطق، روايت مي کند. در يکي از درخشانترين شعرهايش ( بازگشت به بُرجوورتسي) او سراينده ي چند روايتِ موازي ست –  در ايتاليا و در ايران- در يک ساختِ شعري. امّا به محض آن که مي بيند دارد به سمتِ داستانسرايي مي رود، روندِ کار را قطع مي کند و ازجاي ديگري که پيشتر رها شده بود يا اصلا شروع نشده بود، آغاز مي کند. و مهمتر اين که، جا و فضاي وسيع برداشت را براي خواننده مي گذارد و لايه هاي متعددِ تفسير را به خواننده مي دهد. ( پيشنهاد مي کنم اين شعرِ بلند را در دفتر شعرِ سنگ بر يخ و يا در سايتِ شخصيِ اسماعيل خويي، يکبارديگر بخوانيد).
اخوان، همه ي داستان را مي گفت؛ حتّا گاه بيش از آنچه در قصه نوشتن به کارآيد. شعرِ مشهورِ چاووشي را در نظر آوريد که در دوره ي اوجِ کارِ اخوان – دهه ي سي – نوشته شده. بندِ اوّلِ شعر، چنين است:

بسانِ رهنورداني که در افسانه ها گويند،/ گرفته کولبارِ زادره بردوش/ فشرده چوبدستِ خيزران درمشت/ گهي پرگوي گه خاموش/ درآن مهگون فضاي خلوتِ افسانگيشان راه مي پويند/... ما هم راهِ خود را مي کنيم آغاز.

در بند دوم، اخوان، توضيح مي دهد که  سه ره پيداست  و درآستانه ي هريک نوشته شده است که به کجا مي رسد. راهِ سوم، بي برگشت و بي فرجام است.
بندِ سوم، اوجِ روايت است:

من اينجا بس دلم تنگ است/ و هرسازي که مي بينم بدآهنگ است/ بيا رهتوشه برداريم/ قدم در راهِ بي برگشت بگذاريم/ ببينيم آسمانِ هرکجا آيا همين رنگ است؟

تا اينجا، يک شعرِ کامل، اثرگذار، و از بهترين شعرهاي اخوان را خوانديم. امّا اخوان، روايت را رها نمي کند. بندِ چهارم را شروع مي کند:

تو داني کاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست/ سوي بهرام، اين جاويدِ خون آشام/ سوي ناهيد، اين بد بيوه گرگِ قحبه ي بي غم/ که مي زد جامِ شومش را به جامِ حافظ و خيام/ و...

و همينطور، پنج حجمِ سه بندِ نخست، مي نويسد و به آن سه بند، اضافه مي کند. همه، زائد. شعر، درهمان سطرِ آخرِ بندِ سوم، تمام شده است.
هوشنگ گلشيري در رساله يي درباره ي شعر، تعبير زيبايي دارد. مي نويسد ( نقل به معني ) کارِ هنرمند، زدن به وسطِ خال نيست؛ زدن به اطرافِ هدف است؛ تا مخاطب، خود، هدف را دريابد.
کارِ خويي در اين زمينه، در اوج است. براي نمونه، به اين بند از شعرِ اي نابيِ نبودن، نگاه کنيد:

مي بيني/ که باز/ چگونه خال خال مي کنند/ اندوه هاي کوچک/ آرامشِ درونم را/ و منظري پديد مي آرند/ ازجنس نقطه هاي سياهِ کلاغ/ برکاغذِ سفيدِ زمستان؟

بسياري از شعرهاي خويي، اين ويژگيِ نابيِ هنر را به کمال دارد. شعرهاي دهه ي چهلِ او – به گمان من – دراين عرصه مثال زدني ست.
باري، قياس خويي و اخوان، با اعتنا به همشهري بودنِ دو شاعر، عنايتِ هردو به نيما و شاخصه هاي کارِ نيما، و ريشه ي کارِ هر دو در زبان و سبکِ خراساني، در نظرم آمد. خويي، در فرصتي درباره ي اخوان، مي گفت اخوان، در جواني، از قلّه شروع کرد؛ و کسي که از قلّه شروع مي کند، يا بايد همانجا بايستد و يا حداکثر در يک خطِ مستقيم پيش برود. ديگر از قلّه فراتر نيست.
اين ويژگي، شايد در موردِ خويي هم مصداق داشته باشد. به شعرهاي دهه ي چهل او نگاه کنيد. براي نمونه، غزلواره ي ۵ :

در من امشب ترنّمِ غزلي ست./ دلم امشب ستاره باران است./ واژه ها را خبرکنيد./ واژه ها را خبرکنيد،/ تا که با کوزه هاي خالي خويش/ بشتابند سويِ من؛/ کامشب/ در من است آنچه در دفِ باران/ وآنچه در نايِ چشمه ساران است./ عشق پيدا شده است. (۱۳۴۷ تهران).

يا شعرِ با دوردست (۱۳۴۸ تهران):
درياي من!/ اي گاهواره/ اي گور/ وقتي که در تموّجِ آن دور/ گنجشکِ بامدادِ غزل مي خواند/ وز گستره ي شکوهمندِ گندمزارانت/ دانه برمي چيند،/ اين جويبارِ کوچکِ آرام/ خوابِ نهنگ مي بيند.

از آنچه هايي که به چشم، تفاوتِ کارِ خوييِ سالمند است با خوييِ دهه ي چهل، گرايش بيشترِ خوييِ سالمند است به بيانِ شفاهي و روزمره؛ و دراين زمينه، گاهي گذاشتن ادواتِ ربط و استفهام وغيره پي درپيِ هم، چندان که گاه، همه ي حواس را به خود جلب مي کند و مزاحمِ روالِ هماهنگ و شکل گرفته ي حسِ خواننده و شعر مي شود:
و، بعد/ يا که- نه!- يعني ( از«غزلواره ي نتهاي بامدادي»)؛ ولي، نه! امّا نه! ( از«چه حس گم شدني!»).
از اين پاره ها درشعر ده- پانزده سال اخيرخويي، اگرچه کم است، امّا هرجا هست، شعرِ ژرف و زلال و روانِ خويي را به سطح مي کشاند و با مزاحمي روبرو مي کند.
باز هم از آنچه هايي که به چشم، تفاوتِ کار خويي سالمند است با خوييِ جوان، برجسته ترشدنِ مهارت درچگونگيِ سرودن درموقعيتهاي متفاوت است. هماهنگي موضوع و فضاي شعر، که به چگونگي استفاده از کلمات و آهنگ و وزن و پيوند کلمات، و کلِ ساختمان شعر، مربوط است، مهارتي ست اکتسابي که بي ترديد با کار وتجربه صيقل مي خورد. مهارتي که از خوييِ دهه ي چهل و پنجاه تا خوييِ دهه ي هفتاد و هشتاد، صيقل خورده است. در اوت ۹۲ ( تير۷۱) وقتي در مرگِ خونينِ فريدون فرخزاد مي سرايد، تماميِ شعر( ساخت، بافتِ کلمات، خودِ کلمات، آهنگِ شعر) فضايي مي شود از شخصيتِ فردي و سياسيِ مقتول ( شعر بچه ي بد) :

نمي گذارند،/ مي بيني؟/ نمي گذارند/ که دور از نفس و بوي مهرباني ي مادر،/ در گاهواره ي تنهايي ات/ بِلَمي/ پستانک خيال را بمکي/ و با عروسکِ گوياي شعر/ ( يادگار خواهرکِ خويش)/ گرمِ بازي باشي؛/ و ترس/- لولوي تاريکِ ترس-/ را/ ازخود/ به جغجغه ي واژگان/ برماني؛/ و مثلِ يادي از خوابي خوش،/ ويا چو عکسي در قابِ خوشتراشِ خودش،/ راضي باشي/ به اين/-همين-/ که بماني./ نمي گذارند/ اما/ نه/ نمي گذارند./ خمان خمان،/ به چه هنگامِ شب/ و ازکجاي جنگلِ اين سايه هاي پچپچه گر/ لولو مي آيد/ گلوي بچه ي بد را مي بُرَد؛/ و سينه اش را مي دَرَد؛/ و آرزوهايش را برمي دارد/ مي بَرَد/ خام خام/ مي خورَد.

و آنگاه که پاي قصيده و ترانه و رباعي مي رود و درباره ي حکومت اسلامي اکنوني ايران و بنيانگذار آن مي سرايد، سراسر، خشم است و زبان و بافت و ساخت، يکسره نمادِ اين خشم :

زان دم که برنشست به مسند امامِ مرگ،/ آيد زچارگوشه ي ايران پيامِ مرگ./.../ آيد پيام مرگ، که يعني، به دستِ دين،/ گشته ست حاليا همه ايران کنامِ مرگ/.../ آيد پيام مرگ، که يعني سپاهِ کين،/ اردوي عشق را بفرستد به کامِ مرگ./ .../ آيد پيام مرگ، که يعني زدوده باد/ از لوحِ جانِ خلق اين نقشِ حرامِ مرگ/.../ وينک پيامِ آخر: يا علم يا که دين:/ اين سو، تمامِ زندگي، آن سو، تمامِ مرگ!/

بعضي شاعران به شعر، تنها همچون وسيله ي بيان خود نمي نگرند. درنگاهِ اين شاعران، شعر، همچنين، امکانات تازه در اختيارِزبان قرار مي دهد. بسا کلمات که در سخن گفتنِ روزمره به سادگي به کار مي آيد يا در نثر و مقاله ها و داستانهاي نويسندگانمان بکار مي رود، که براي نخستين بار، شاعران بکار برده اند و درحقيقت، شاعران ساخته اند. خويي دراين زمينه، سرآمد است. شايد بتوان گفت که در شعر هيچ شاعر معاصري، واژه ها و ترکيبهاي تازه، چندان که در شعرِ خويي هست،  نمي توان يافت. هاي و هو زاران، گندزارِ پيشتاريخي، آسماندريا، گُما، و شماٰرِ چشمگيري از واژه ها و ترکيبهاي بديعِ ديگر.

شعر خويي را اگر يک حجمِ چندضلعي ببينيم، يک ضلعش همين واژه سازي ها و نشاندنِ به هنگامِ و استادانه ي ترکيبهاي بديع در بافتِ شعر است. ضلعِ ديگر، شعر نيماييِ خويي ست با شناسنامه ي ويژه ي او. و ضلعِ سوم، کهنسروده هاي خويي ست. براين ضلع، غبارِ هشتصدساله نشسته است. غباري که بر ساخته هاي همه ي کهنسرايان امروز، حتّا برغزلِ ماهرترين کُهَنغَزلسرايِ معاصر – هوشنگ ابتهاج هم هست.
کسي مي تواند بگويد غزلِ ابتهاج، در اوج نيست؟ کسي مي تواند بگويد ساختمانِ رباعي ها، ترانه ها، غزلها و قصيده هاي خويي، ازآثارِ بزرگانِ قرنها درگذشته ي شعرِ فارسي، چيزي کم دارد؟ و کسي مي تواند بگويد که خويي در کهنسروده هايش هم آنجا که نگاه به امروز ( درموضوع ومحتوا) دارد و خاصه به موقعيتِ اکنونيِ سياسي درايران، نظر مي بندد، مُهرخود را ندارد و صرفا نظمِ کهنسرايانِ قرنهاپيش را با کلماتي ديگر تکرار مي کند؟
پاسخ به هرسه پرسش، منفي ست. امّا، يک امّاي کليدي اينجاست.
نگرش امروزين ونوين به جهان، که نخستين درس و پايه ي آموزشهاي نيماست، نوشدنِ زبان و فرمِ زبان هم هست.  ما  در زبان با يادگارها  سر و کار نداريم. زبان، موزه نيست. زبان، زنده ترين، و شايد تنها عنصرِ زنده و همواره پُرتحرک در مجموعه ي عناصري ست که فرهنگِ يک ملّت را مي سازد. اين زبان، در شعر، جزئي از يک کل است. کلّي که درتعريف امروزينِ شعر، تجزيه پذير نيست. اگر غزل را مي شود بيت، بيت خواند، و هر بيت، هويت خود را مي تواند داشته باشد، امّا با شعرِ نيمايي نمي توان چنين رفتاري کرد. نمي توان بندي يا سطري يا حتّا واژه  يي از شعرهاي کماليافته و مثالزدنيِِ نيما يا نيماييِ خويي را حذف کرد، و به کلِّ شعر، لطمه نزد.
و ازاينجاست که شعرِ نيما و شعرِ نيماييِ کماليافته ي خويي، همعمعرِ زبان فارسي، وجود خواهد داشت. آيندگان، تاريخِ ادبيات و شعرِ فارسي را با تأمّل برشعرِ نيماييِ خويي، خواهند خواند؛ امّا کهنسروده هاي خويي- شايد جزآن تعداد که مستقيما بازتابِ موقعيت سياسيِ زمانه است و ازاين نظر مي تواند تاريخي شود، به راستي چه برگي تازه به دفتر شعر فارسي مي افزايد و چه شاخه يي تازه بر درختِ شعرِ فارسي مي روياند؟
ترديدي هست در اينکه اگر امروزيان و آيندگان، بخواهند غزلِ کهن بخوانند، به تماشاي اوجِ دست نيافتنيِ حافظ و مولوي مي روند؛ و اگر رباعي و دوبيتيِ ناب بخواهند، سراغ خيام و باباطاهر و فائزدشتستاني را مي گيرند؟
سخن بر سرِ مهارت در کهنسرودن نيست. سخن بر سرِ انتظاري ست که از شاعر معاصر و از گستراننده ي معناي معاصرِ شعر مي رود. شعرمعاصرِ فارسي، تنها به ميراثِ کهنِ خود تکيه ندارد، به تجربه هاي بعد از مشروطه و هشتاد سالِ اخيرهم متکي ست؛ و به تجربه هاي شعرِ معاصرِ جهان هم متکي ست. و با اتّکا به اين تجربه ها ست که رو به آينده دارد و مدام مي کوشد عادتهاي ذهنيِ مردم را به هم بزند و تنبليِ ذهني شعرخواناني را که با تجربه هاي آشنا و با گذشته ها خو گرفته اند، ازبين ببرد.
از چهار دفترِ کهنسروده هاي خويي: عشق، اين خِرَدِ برتر؛ يک تکه ام آسمان آبي بفرست؛ جهان تازه يي مي آفرينم؛ شاعرِ خلقم دَهَنِ ميهنم، قصيده هاي او که درسالهاي بعد از انقلاب ۵۷ نوشته شده و بيشتر سياسي ست و گاه، پنجه افکندن با اعتقاد به دين و تبليغات ايدئولوژيک حکومت است، ممکن است ماندگار باشد؛ زيرا بيانِ اوضاعِ زمانه و موقعيتِ شاعر است دراين زمانه:

چند گويم به خيره ذمِّ امام؟/ ريشه خود ديگر است، او ثمر است./ پروريده ي اصيلِ اسلام است/ يعني اين دين چو بيخ و او چو براست./ ميوه هاي بهشت چشم مدار/ از درختي که دوزخي گهر است./.../ راست گويم، دروغ را بگذار،/ بخردا! گوشِ هوشت ارنه کر است./ اين دروغ است، راستينش مجوي:/ راستي ديگر است و دين دگر است.../
( ازقصيده ي « نايبِ برحقِ امام زمان »).

در همين کهنسروده ها ( خاصّه قصيده ها و ترانه ها ) ست که از اعدامِ  آزادي و آزاديخواهان
مي گويد و سروده هايي که بعضي، آينه ي نشکستنيِ زمانه اند، منتشر مي کند:

قرق گون، آسمان آرام شد باز؛/ سحرگه تيره تر ازشام شد باز:/ چنين خونين که بينم چشمِ بهرام،/
جوان ديگري اعدام شد باز/. ( ۱۳۷۳).

و يا در ستايشِ جنبش نوين دانشجويي ( در سالِ ۱۳۷۸) :

شاهين بچگان چو پَر برآرند،/ زان سويِ ستاره سر برآرند./ زينگونه مبينشان زمينگير/ فردا باشد که پر برآرند./.../ نفرين باشد به خان و مانت/ آن غيّه که از جگر برآرند./ چون موج در اوجِ سرکشي، سر/ از لجّه ي هرخطر برآرند./...

اين قصيده ي بلندِ شکلي دگر از پدر درآوردن ، يکي از زيباترين کارهاي خويي در کهنسروده هاي اوست؛ که زبان و آهنگ واژگان در ترکيبِ شورانگيز اين وزن، هماهنگيِ دلچسبي با آنچه از جنبشِ موجودِ دانشجويي ايران به ذهن متبادر مي شود، بوجود آورده است.
اين همدلي خويي با جنبش آزاديخواهي و آزاديخواهان و با زندگي در برابرِ مرگ و مرگ انديشي، از ابتداي حضور خويي در شعر معاصر و از همان دهه ي چهل بوده است و اوج هايي در شعر آفريده است- اوج هايي که تنها بر ساخت و متن شعرِ امروز و نيماييِ خويي، ممکن مي شود. شعر در راه، در سالِ ۴۵، از همان اوج هاست:

آنچه من مي بينم/ ماندن درياست/ رستن و ازنو رستنِ باغ است/ کششِ شب به سويِ روز است/ گذرا بودنِ موج و گل و شبنم نيست/ گرچه ما مي گذريم/ راه مي ماند/ غم نيست/.



مهدی فلاحتی ،  لندن- ۲۲ ژوئن ۲۰۰۵